در آن زمان جری هیکس سخرانی کاری از کتاب بیندیشید و ثروتمند شوید اثر ناپلون هیل را ارائه میدهد . توزیع کننده های شرکت Amway در آن زمان به عنوان گروهی که از آموزه های بیندیشید و ثروتمند شوید برای انگیزش کارکنان استفاده میکردند شناخته شده بودند .
همچنین نوار زمانی شرکت Amway افشا میکند که از این آموزه های انگیزشی فقط برای تعدادی از تجارت های پول ساز استفاده شده است .

جری هنگام مطالعه کتاب بیندیشید و ثروتمند شوید متوجه سانسور و حذفیات شده بود و همیشه پیگیر بود تا محتوایی کامل تر و جامعتر را در زمینه متافیزیک بدست آورد.
در همین زمان روابط بین جری و استر توسعه پیدا کرد و ۲۱ آگوست سال ۱۹۸۰ ، استر از همسر خود ریچارد جدا شد . کمتر از ۲ هفته بعد ، استر در ۳ سپتامبر ۱۹۸۰ با جری در کشور کلارک ازدواج کرد.
در سال ۱۹۸۶ جری و استر شروع به نوشتن مقالات آبراهام کردند . در سایت استر هیکس اشاره شده که ابتدا این محتوا به کارمندان شرکت Amway ارائه شد و کم کم گسترش پیدا کرد تا جایی که به نویسنده پرفروش از دیدگاه مجله نیویورک تایمز قرار گرفت . پس از آن ، آنها شروع به راه ندازی ورکشاپ های آموزشی از مطالب ابراهام کردند .
استر هیکس و جری زندگی خوب و عاشقانه ای داشتند و در کنار یکدیگر توانستند اطلاعات زیادی را در مورد قانون جذب جمع آوری کنند که حاصل آن ۹ کتاب مفید می باشد ( ۹ کتاب با همکاری هم دارند اما کتاب های استر بیشتر هستند ! ) . اما متاسفانه جری هیکس در ۱۸ نوامبر ۲۰۱۱ فوت کرد.


آشنایی باخانمی که با روح میتواند صحبت کند

سال ۱۹۸۴ بود و طی چهار سالی که ازدواج کرده بودیم تا آن روز ، نه مشاجره ای بینمان درگرفته بود و نه کلمات تندی میانمان رد و بدل شده بود . دو زن و شوهر بودیم که با خوشی زندگی می‌کردیم و سر هر موضوعی باهم توافق داشتیم. تنها موضوعی که باعث ناراحتی ما می‌شد وقتی بود که جری ماجراهای بیست سال قبل خود را درباره وویی‌جا بورد (تخته ای که روی آن کلماتی نوشته شده و عده ای مدعی هستند از طریق آن می‌توانند پاسخهایی از عالم دیگر دریافت کنند.) برای دوستانش نقل می‌کرد. هربار که صحبت جری به اینجا می‌رسید من مودبانه عذر خواهی می‌کردم (گاهی هم چندان مودبانه نبود) و به دستشویی یا اتاق دیگری می‌رفتم یا چند دقیقه برای پیاده‌روی از خانه خارج می‌شدم تا زمان بگذرد و دوباره بازگردم. بعدها جری متوجه این موضوع شد و دیگر جلوی من در‌ این باره حرفی نمی‌زد.
من خیلی مذهبی نبودم ولی در جلسات مذهبی روز یکشنبه شرکت می‌کردم تا شیطان و ابلیس را از یاد نبرم.
بنابراین از مسایل مربوط به شیطان میترسیدم و دوری میکردم. یکبار که در اتومبیلم به تماشای فیلمی در سینمای روباز رفته بودم از پنجره پشت نگاه کردم و چشمم به پرده فیلم سینمای مجاور که جن‌گیر را نشان می‌داد (عمداً به تماشای این فیلم نرفته بودم) افتاد. آنچه دیدم چنان مرا ترساند که تا چند هفته کابوس می‌دیدم.

در آن سال ها مردم از خانمی که می تواند با روح صحبت کند سخن می گفتند . جری در فکر قرار ملاقاتی با او بود. من هیمشه او را از ملاقات با او منع می کردم . دوستم به جری گفت: «نامش شیلا است. قراری می‌گذارم و بهتان خبر می‌دهم.» جری چند روز بعد را صرف نوشتن سوالاتش کرد.
می‌گفت بعضی از سوالاتش به دوران کودکی باز می‌گردد. من سوالی نداشتم، بیشتر ذهنم متوجه این موضوع شده بود که اصلاً به این جلسه بروم یا نه. هنگامی که به طرف خانه‌اشان می‌رفتم با خودم فکر می‌کردم این چه ماجرایی است که دارم خودم را درگیر آن می‌کنم.


ورود به منطقه ای که مسیرزندگیشان را تغییر داد

استرهیکس:خانه‌ی زیبایی بود و ما درست در مقابل پله‌های آن از خودرویمان پیاده شدیم. در زدیم و خانم محترمی در را باز کرد و به ما خوشامد گفت و مرا به اتاقی که بسیار زیبا آراسته شده بود هدایت کرد. خانه بسیار بزرگ بود اما ساده و در عین حال با سلیقه مبله شده بود. احساس خوبی داشتم.
بعد در اتاق دیگر باز شد و دو خانم دیگر که لباس های مرتبی داشتند وارد شدند. با دیدن آنها احساس آسودگی کردم و با خود اندیشیدم، قضیه به آن بدی ها هم که فکر می‌کنم نیست. آنها ما را به اتاقی دیگر دعوت کردند که تخت کوچکی در آن‌جا قرار داشت و دختری روی لبه تخت نشسته بود. دستیارش هم روی صندلی نشسته بود و ضبط صوتی روی میز کناری اش بود. من و جری هم روی دو صندلی دیگر نشستیم.

دستیارش توضیح داد که شیلا به حالت آرمندگی(ریلکسیشن) درمی‌آید و آگاهی خود را رها می‌کند و لابد به عالم غیرمادی وصل می‌شود و ما میتوانیم سوالات خود را بپرسیم.شیلا روی تخت دراز کشید و شروع کرد به کشیدن نفس هایی عمیق و بعد با صدای غیرعادی گفت: «حالا شروع کنیم.سوالی داشتید؟»


تصمیم برای بازگشتی دوباره

به‌ جری نگاه کردم و امیدوار بودم چیزی بگوید زیرا خود من اصلاً آمادگی اینکار را نداشتم. جری شروع به سوال کرد و شیلا به آرامی پاسخ آنها را می‌گفت. گرچه صدا در اصل صدای خود شیلا بود اما گویی دگرگون شده و از عالم دیگر به سوی ما می‌آمد.سی دقیقه فرصت ما به سرعت گذشت. اما در طول این مدت احساس خوبی داشتیم. وقتی به خودرویمان بازگشتیم به جری گفتم: «دوست دارم فردا هم بیایم و سوالاتی هست که مایلم بپرسم.» جری خوشحال شد زیرا سوالات او هنوز به اتمام نرسیده بود.

در جلسه‌ی بعدچند دقیقه‌ای هم به من فرصت رسید و من از شیلا این سوال را کردم: «چگونه می‌توانیم به آنچه می‌خواهیم برسیم؟» و پاسخ چنین بود: «از طریق مراقبه و تلقین.»
مراقبه برایم چندان کار دلخواهی نبود و هیچ اطلاعی از آن نداشتم. این کلمه مرا به یاد مرتاضان هندی می‌انداخت که روی تختی پر از میخ دراز می‌کشند یا روی ذغالهای گداخته راه می‌روند یا کسانی که در فرودگاه‌ها صدقه جمع می‌کنند. بنابراین پرسیدم: «منظور از مراقبه چیست؟»
جواب واضح و کوتاه بود: «در اتاقی خلوت بشینید لباسهای راحت به تن کنید و بر دم و باز دم خود تمرکز کنید. سعی کنید افکار خود را رها کنید و به نفس خود فکر کنید. اگر دو نفری این کار را بکنید نیروی آن بیشتر خواهد شد.»

کلماتی که از دهان شیلا خارج می‌شد به جانم می‌نشست. احساسی از محبت وجودم را در بر گرفت که برایم سابقه نداشت. ترسم از بین رفته بود و من و جری هر دو احساس خوبی داشتیم.
صدای دکمه ی ضبط صوت مرا از آن حالت بیرون آورد. وقت گفتگوی ما تمام شده بود. دستیار شیلا از ما پرسید دلمان می‌خواهد بدانیم نام راهنمای معنوی ما که در اعماق روحما قرار دارد چیست؟ تا به حال چیزی به نام راهنمای معنوی نشنیده بودم اما انگار سوال خوبی بود؛ بنابراین گفتم : «بله، خواهش می‌کنم نام او را بگویید.»
شیلا گفت : «شما خود قابلیت ارتباط با او را دارید.» و قبل از آنکه بتوانم سوال دیگری بپرسم چشمان شیلا باز شد و بلند شد و نشست.

من و جری خانه را ترک کردیم. تجربه‌ی عجیبی بود. به سوی کوهستان نزدیک شهر رفتیم. در جایی از خودرو پیاده شدیم و به تماشای غروب پرداختیم. فقط می‌دانستم شگفت‌زده شده ام.


شروع مراقبه های جری و استر

وقتی به خانه بازگشتیم دو نیت بسیار قوی داشتم. اول این‌که مراقبه کنم. دوم این‌که نام راهنمای معنوی خود را بدانم.
بنابراین لباسهای راحتی به تن کردیم، پرده ها را کشیدیم و روی دو صندلی بزرگ راحتی نشستیم و ساعتی را تنظیم کردیم تا بعد از ۱۵ دقیقه زنگ بزند.

توصیه های شیلا را در فکر داشتم و چشمانم را بستم و سعی کردم آگاهانه نفس بکشم و در ذهنم از خودم می‌پرسیدم: راهنمای معنوی من کیست؟ و بعد نفس هایم را به طور منظم داخل و خارج می‌دادم. چند لحظه بعد در تمام بدنم احساس بی‌حسی کردم بطوری که نمی‌توانستم میان دماغ و انگشت شستم تفاوتی قایل شوم. احساس عجیب و خوبی بود و از آن لذت می‌بردم. احساس می‌کردم بدنم به آرامی می‌چرخد اگرچه می‌دانستم روی صندلی نشسته‌ام. ساعت به صدا درآمد و تکان خوردم و به خودم آمدم. بعد گفتم :‌ «یکبار دیگر از اول شروع کنیم.»

دوباره چشمانم را بستم و نفسهایم را شمردم و از سر تا پایم بی‌حس شدم. اما این‌بار چیزی درونم را پر کرد و احساس خوش به من دست داد. گویی «بدنم نفس می‌کشید.» جری بعداً برایم گفت صدای مرا شنیده و احساس کرده غرق در شور و جذبه هستم.

وقتی زمان به پایان رسید دندانهایم بهم می‌خورد. کلمه «جذبه» شاید بتواند موقعیت مرا بیان کند. حدود نیم ساعت لرزش دندانهایم ادامه داشت تا دوباره به حالت اولیه برگشتم.در آن لحظه نمی‌دانستم چه اتفاقی افتاده اما بعدها فهمیدم نخستین ارتباطم با راهنمای معنوی آبراهام را تجربه کرده‌ام. هرچه بود تجربه ی خوبی بود و دلم می‌خواست بازهم تکرار شود.


مراقبه ۹ماه طول کشید

من و جری تصمیم گرفتیم بازهم به مراقبه ادامه دهیم و این کار نُه ماه به درازا کشید بدون آن که حتی یک روز مراقبه‌ی ما تعطیل شود. در این مدت احساس خوبی داشتیم ولی اتفاق شگفت انگیزی نیفتاد. اما روز عید شکرگزاری در ۱۹۸۵ هنگام مراقبه احساس کردم سرم بی اختیار از این طرف به آن طرف می‌چرخد. روزهای بعد این اتفاق تکرار شد و احساسی شبیه به پرواز داشتم. چند روز بعد هم این احساس تکرار شد اما روز پنجم احساس کردم که صداهایی از راه بینی‌ام خارج می‌شود.


آبراهام راهنمای معنوی

جری بلافاصله کاغذ و قلمی آورد و حروفی را که شنید یادداشت کرد: «م‌ ن آ ب ر آ ه ا م ه س ت م . ر ا ه ن م ا ی م ع ن و ی ت و»
آبراهام بعدها گفت که آگاهی مفرد نیست بلکه از آگاهی جمعی ما نشأت می‌گیرد و دارای چندین وجه است. او گفت که دسته هایی از افکار را به سوی من می‌فرستد، درست مثل امواج رادیویی و من آنها را با لایه های ناخودآگاهم دریافت می‌کنم. بعد این افکار را ادراک و از طریق کلمات یبان می‌کنم. سعی من بر آن بود در هنگامی که این افکار به من می‌رسند بر تنفس خود تمرکز داشته باشم.

ارتباط ما در هفته های بعد سریع گسترش پیدا کرد. هجی الفبا از طریق بینی کار دشواری بود اما جری شدیداً هیجان زده شده بود و با پشتکار فراوان سؤالاتی مطرح می‌کرد و جوابها را به دقت می‌نوشت.


قوی تر شدن ارتباطش با آبراهام

اما یک شب که مشغول تماشای تلویزیون بودیم احساس غریبی به سراغم آمد و دستهایم را فراگرفت. انگشتانم لرزه‌ای غیرارادی داشت و تمایل عجیبی در خود احساس کردم تا به سراغ دستگاه حروف‌چینی الکترونیکم بروم. وقتی انگشتانم را روی دکمه‌ی حروف قرار دادم احساس کردم بطور غیرارادی دکمه‌هایی را فشار می‌دهم و کلمات به تدریج شکل گرفت: من آبراهام هستم. راهنمای معنوی تو، تو را دوست دارم. ما با کمک هم کتابی خواهیم نوشت.

بعدها کشف کردیم می‌توانم دستانم را روی حروف بگذارم و بعد دیگر کاری نداشتم که بکنم و آبراهام که از حالا به بعدبه جای نام او از کلمه‌ آنها استفاده می‌کنیم سؤالات جری را پاسخ می‌گفت. تجربه‌ی شگفت انگیزی بود آنها دوست‌داشتنی و قابل دسترس بودند. در هر زمان شب و یا روز آماده بودند تا به سوالات ما پاسخ دهند.


تعالیم استرهیکستعالیم آبراهام هیکس

بر طبق این طرح استر و جری هیکس، ” آبراهام” ، شامل یک گروه از اشخاص است که توسط استر هیکس تفسیر شده‌ است . آبراهام خود را به عنوان ” یک آگاهی گروهی از ابعاد غیر فیزیکی ” توصیف کرده‌است. آن‌ها همچنین گفتنه‌اند که: ” ما همان چیزی هستیم که شما هستید، و شما پیشروی آن چیزی هستید که ما هستیم . ما همان چیزی هستیم که در قلب همه ادیان قرار دارد. ” آبراهام از استر این گونه گفته‌است که هر لحظه از لحظات عاشقانه، هیجان یا شادی خالص احساس می‌شود، این انرژی منبع است و همین است که آبراهام است.

استر خود را آبراهام “هوش بی نهایت” می‌نامد، و در مورد جری می‌گویند “خالص‌ترین شکل عشق است که من تا کنون تجربه کرده‌ام”. آموزه‌های او (به نام “تعالیم آبراهام هیکس”) بر اساس این تجربه است. اصول اساسی تعالیم، شامل این می‌شود که مردم می‌توانند واقعیت خود را از طریق توجه و تمرکز خود ایجاد کنند. احساسات، یک سیستم هدایت کننده شخصی است که نشان می‌دهد که چگونه شخص نزدیک یا دور است که چگونه منبع خود را در مورد موضوع خاص تمرکز می‌کند. زندگی به معنای سرگرم‌کننده و آسان است. ماهیت تعالیم آبراهام هیکس از سال ۱۹۸۶ به شرح زیر ارائه شده‌است:

  • شخصیت یک فرد دنباله ای از وجود غیر فیزیکی اش است.
  • مردم در بدن خود هستند چون آن‌ها تصمیم گرفته‌اند که اینطور باشد.
  • پایهٔ اولیهٔ زندگی آزادی است؛ هدف از زندگی شادی است؛ نتیجهٔ زندگی، رشد است.
  • مردم خالق زندگی خود هستند؛ آن‌ها با افکار و توجه خود، زندگی خود را خلق می‌کنند.
  • هر آنچه که مردم به وضوح با احساسات خود می‌توانند تصور کنند، که این امر با ایجاد یک ارتعاش کامل بوقوع می‌پیوندد، همان چیزی است که آن‌ها می‌توانند باشند، یا انجام دهند، یا داشته باشند.
  • هر آنچه در زندگی یک فرد وجود دارد خود او آن را خلق کرده‌است، که این امر با استفاده از توجه و انرژی و تمرکزی که روی هر چیزی می‌گذارد به وقوع می‌پیوندد.
  • احساسات نشان می‌دهد که مردم چه چیزی در زندگیشان خلق می‌کنند، این خلق خواه به صورت خودآگاه اتفاق می‌افتد خواه ناخودآگاهانه.
  • جهان نیت و قصد افراد را می‌داند و آن‌ها را ستایش کرده و همراهی می‌کند.
  • زندگی فردی هر کسی او را به این دعوت می‌کند که به سلامتی و تندرستی خویش توجه کند و بداند که همه چیز به خوبی پیش می‌رود.
  • زندگی به معنای مبارزه نیست بلکه یک فرایند اجازه دادن است.
  • مردم خالق زندگی خود در یک مسیر همراه با شادی می‌باشند که این مسیر مختص و برای هر کس منحصر به فرد است.
  • تمایلات فیزیکی ما که در دنیای بیرون متظاهر می‌شوند مانند پول، روابط، و سبک زندگی موفق ،نتیجهٔ تمرکز بر شادی و احساس خوب است.
  • افراد ممکن است اگر بیماری یا دردی در بدن خود نداشته باشند آن را ترک بکنند.
  • مردم نمی‌توانند بمیرند زندگی آن‌ها ابدی است مرگ بدن جسمانی پایان فردیت یک فرد نیست.
  • ماهیت جهان، تأیید زندگی است. جهان، بی‌نهایت، خالق، و هر لحظه در حال گسترش است.
  • تمام درخواست‌های انسان از قبل اجابت شده‌اند.
  • فردیت هر کسی نه تنها بخشی از جهان است، بلکه منبع آن نیز می‌باشد.
  • کتاب استر هیکس